<<دلایل شیعه بودن در قرآن از زبان شیرین قرائتی...!!؟ >>
- سه شنبه دهم آبان 1390
- نویسنده: انصار الحسين
جانباز شهید سید مجتبی علمدار در تاریخ 11 بهمن ماه 1345 هنگام اذان صبح در یک خانواده متدین و مذهبی در شهرستان ساری به دنیا آمد.
به
گزارش «تابناک»، سیّد، فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم بود. او در
تاریخ 17 تیر ماه 1366 ملبس به لباس مقدس سپاه اسلام شد و پس از عملیات
کربلای 5 ضمن حضور در بیشتر عملیات ها چند بار مجروح شد و پس از پایان جنگ
نیز، در واحد طرح و عملیات لشکر 25 کربلای ساری مشغول به خدمت شد.

سيد مجتبي كه مداح اهل بیت (ع) هم بود در تاریخ 11 بهمن 1375 ـ سالروز تولدش ـ در اثر جراحات شيميايي به سوی معبود خود شتافت.
سید مجتبی در یکی از دست نوشته هایش آورده است:
«ما
اگر عاشق جبهه بودیم، به خاطر صفای بچه هایی بود که لذت های مادی را
فراموش کردند و اکنون ما نیز چون شماییم. وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم
از دنیا بستیم، فکر می کردیم که دیگر همه چیز تمام شد اما این گونه نشد.
دردهای شما در فراق ما، دل ما را بیشتر آتش می زند. درست است که ما به هر
چه می کنید، آگاهیم؛ اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمی شد.
وقتی شما از این و آن طعنه می خورید و لاجرم به گوشه اتاق پناه می برید و
با عکس های ما سخن می گویید و اشک می ریزید، به خدا قسم این جا کربلا می
شود و برای هر یک از غم های دلتان این جا تمام شهیدان زار می زنند».
ادامه مطلب
- چهارشنبه دوم آذر 1390
- نویسنده: انصار الحسين

از این كه توسط حاج بصیر به عنوان غواص انتخاب شدم، از خوشحالی در پوست نمیگنجیدم . همیشه برای خط شكنی لحظه شماری میكردم. بعضیها هم به شوخی میگفتند پارتی داشتن خوبیش همین است. بعد از آموزشهای سخت غواصی كه در بهمن شیر دیدیم. به این نتیجه رسیدیم كه یك عملیات آبی خاكی را در پیش داریم. این كه كجاست، نمیدانستیم. خدا بیامرزد سردار شهید مهرزادی را یك روز آمده بود نزدیك محل اقامت ما، نشانی كسی یا جایی را خواسته بود. از هر كس سوال میكرد. بچهها به او جواب نمیدادند. یك كاغذی را تن سنگر وصل كرده بودیم مبنی بر این كه ما «قرص نمیدانیم» خوردیم. شهید مهرزادی از این عمل ما تقدیر و تشكر كرد.

منظور این بود كه نكات حفاظتی چه از طرف مسوولین و چه از طرف نیروها رعایت میشد. به ما گفتند كه میبایست از هشت معبر به دشمن حمله ببریم.
ادامه مطلب
- شنبه بیست و هشتم آبان 1390
- نویسنده: انصار الحسين

خيلي بهانه گيري مي کرد. دختر کوچکم بود؛ هر چه کردم آرام نمي گرفت.
خودم هم دلشوره داشتم، نگران حسن بودم. دخترم هم دائم گريه مي کرد و مي گفت: برويم حرم. بابا آمده حرم.
چاره اي نداشتم او را برداشتم و به حرم رفتم.

سه روزي مي شد که به خاطر بهانه گيري دخترم وضع ما همين طور بود. بعد از ظهر روز سوم، يکي از اقوام به خانه مان آمد و گفت: «عليمرداني زخمي شده.»
ديگر مطمئن بودم که حسن شهيد شده. بعدها متوجه شدم همزمان با بهانه گيري دخترم پيکر شهيد را به مشهد منتقل کرده اند و ما بي خبر بوديم.
- چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390
- نویسنده: انصار الحسين

سر وصداي «خدر»(1) مثل مين توي سنگر ترکيد. بيدار که شديم ديدم «علوي»(2) دارد نماز شب مي خواند و خدر مثل مارگزيده ها داد و هوار راه انداخته است. گفت: «هر کي هر چي مي خواهد بيايد از علوي بخواهد که آقا رفتني است!»
کار هميشگي اش بود. تا مي ديد يکي با خودش خلوت کرده و نماز شب مي خواند چراغ را روشن مي کرد و داد و بي داد راه مي انداخت. خيلي از بچه ها براي خلاصي از دست خدر گوشه و کناري پيدا کرده و شب ها از سنگر مي رفتند بيرون ولي او باز به دنبال آن بود که ببيند کي کجا خلوت مي کند تا برود سراغش.
در پادگان شهيد باکري بوديم و چند روزي مي شد که از گردان حبيب به گردان تخريب منتقل شده بودم. فرمانده گردان «اکبر سبزي» بود و معاونش هم «مسلم علم فتحي» .
از تخريبچي ها و صفا و صميمت شان خيلي شنيده بودم و مي خواستم با آنها باشم. در همان اوايل با «حليمي اصل»(3) انس گرفتم. طلبه بود و خوش صحبت.
چند روز بعد به کنار سد دز رفتيم و شروع کرديم به يادگيري آموزش هاي تخصصي تخريب. بار اولم بود که با مين هاي ضدنفر ، ضد تانک، والمري ، جهنده و تله هاي انفجاري آشنا مي شدم نسبت به يادگيري حريص بودم. همان مين ها خيلي از بچه ها را از ما گرفته بودند و ياد مي گرفتم تا به نوبه خودم نگذارم ديگر کسي باآنها از بين مان برود.
هر روز فشار زيادي را تحمل مي کرديم ولي کسي دم نمي زد. همه آن سختي ها براي نجات همرزمان بود پس جاي اعتراض نمي ماند. شب ها هم مي رفتيم تمرين باز کردن معبر و عبور از ميدان مين.
ادامه مطلب
- جمعه بیستم آبان 1390
- نویسنده: انصار الحسين

'شهید جلال رییسی' كه در سال 1364 در منطقه تنگ ابوغریب به درجه رفیع شهادت نایل آمد،
پس از 26 سال دوباره به آغوش مادر باز گشت.
مادر این شهید كه اكنون 80 سال سن دارد و از دوری فرزند قامت نحیفش خمیده،
چند روزی است كه آغوش گرم مادرانه خود را پذیرای پیكر بی جان فرزندش 'جلال' كرده است.
مادر شهید رییسی پس از 26 سال فراق فرزند، این روزها با دردانه خود به خلوت نشسته
و با صدایی آهسته و شكسته، لالایی بغض آلودی را در وجود دلبندش نجوا می كند.
'هی بخواب جانم، بخواب کودكم' اینها نجواهای مادری است كه سال ها
در حنجره بغض آلودش نهفته بود.
امروز كه مادر، فرزندش را در آغوش گرم خود فشرده، احساس غریبی نداشت.
اما سخت می نالید و اشك می ریخت. آخر بعد از این همه سال فردا بار دیگر پسر نیامده،
مادر را با دنیایی پر از حسرت تنها می گذارد و به آغوش خاك باز می گردد.
آری اینجا بود كه اشك همه درآمد و هق هق بستگان و میهمانان این ضیافت مادر و فرزند،
در ناله های مادری رنجور گم شد.
كمی آن طرفتر یك نفر زانوی غم را بر كشید. آری او نیز یادگاری از دوران خاطرات قمقمه
و كوله پشتی بود كه با خود زیر لب چنین نجوا می كرد:
باز دیشب دل هوای یار كرد/ آرزوی حجله سومار كرد/ خواب دیدم سجده را بر مهردشت/
فتح فاو و ساقی والفجر هشت/ باز محورهای بوكان زنده شد/ برف و سرمای مریوان زنده شد/
از دوكوهه تا بلندای سهیل/ برنمی خیزد مناجات كمیل/ یاد كرخه رفت و رنج ماند/
قلب من در كربلای پنج ماند/ كاش تا اوج سحر پر می زدم/ بار دیگر سر به سنگر می زدم/
این دل نوشته ها لحظه های ماندگاری است كه خبرنگار ایرنا در آخرین روز وداع مادری
با پیكر پاك فرزند شهیدش و از تبار روزهای عشق و ایثار به تصویر كشیده بود.
به گزارش ایرنا، شهید سرباز وظیفه 'جلال رییس' در سال 64 در منطقه تنگ ابوغریب
به درجه رفیع شهادت نایل آمد و پس از 26 سال بار دیگر پیكر مطهر او
به زادگاهش شهرستان جیرفت باز گشت.
- پنجشنبه نوزدهم آبان 1390
- نویسنده: انصار الحسين

